بایگانیِ دستهٔ ‘از همه چیز’

ژئوفيزيك!

Posted: نوامبر 24, 2010 in از همه چیز
برچسب‌ها: , ,

خبر : امضای تفاهم نامه ی همکاری بین سازمان مدریت بحران و حوزه های علمیه برای کاهش بلایای طبیعی. *** کلا سردر ستاد امر به معروف بنویسید مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران ، سردر مؤسسه  ژئوفیزیک هم بنویسید ستاد امر به معروف!!!!!*** قبلا هم اعلام شده بود دليل اصلي وقوع زلزله بدحجابي است!! پ.ن1: اين هم يه پست بي [...]

    سبز بودن گناه ماست   پی نوشت: تابستان سال پیش بود اون موقع که همه چیز رااز دست رفته می دیدیم ، حس و حالی برای نوشتن نمی دیدم یک روز شروع کردم نقاشی کردن، حوصله ی کاریکاتور را هم نداشتم میرحسین موسوی را کشیدم، ما که نقاش نیستیم پس بر ضعف قلمم [...]

برگ خزان…

Posted: اکتبر 16, 2010 in از همه چیز
برچسب‌ها: , , ,

به رهی ديدم برگ خزان ، پژمرده ز بيداد زمان كز شاخه جدا شد چو ز گلشن رو كرده نهان ، در رهگذرش باد خزان چون پيك بلا بود ای برگِ ستمديدهء پاييزی ، آخر تو زگلشن ز چه بگريزی روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی ای عاشق ِ شيدا [...]

روز اول اعزام فکر می کردم طبق عرف خیلی زود برمی گردیم تا لباسهامون را اندازه کنیم و به خدمت برگردیم ولی مجبور شدیم بمونیم… روز اول به نظرم انگار پسرها بدون مو، تبدیل به زشت ترین موجودات روی زمین شده بودند و انگار هیچ کدام دیگرتا هیچ وقت قابل تشخیص نیستند … روز اول سه بار ما را جابه جا کردن و از روز دوم آموزش نظام جمع شروع شد…

روز اول ماه رمضان است  و در این تابستان و عطش سوزانی که آدم را دیوانه می کند ، حال بیرون رفتن هم که ندارم!  پناه می برم به تلویزیون تا بلکه از برنامه های  دم افطار فیضی برده باشیم، هر چه کانال عوض میکنم چیز دندان گیری پیدا نمی شود، امسال حتی از برنامه های [...]

در پیش رو پسری با موهایی تراشیده و چشمانی درشت و غمگین و پوتین هایی در پا نظاره گر بیهودگی روزهای آکنده از اقتدار ونظم  پوشالی پادگان… پی نوشت:  به زودی به اجبار به خدمت مقدس نظام می روم شاید هم به خدمت اجباری نظام مقدس(!) سربازیست دیگر بخشی از سرگذشت پسران ایرانی (به قول [...]

نیچه

Posted: ژوئیه 30, 2010 in از همه چیز
برچسب‌ها: , ,

 بازی بازی با دم شیرم بازی؟؟؟؟؟  نیچه   را بهتر بشناسید ، اینم عکسش …

  عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم را مي ديدم جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ويرانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين [...]

nefrat

Posted: ژوئیه 13, 2010 in از همه چیز
برچسب‌ها: , ,

دیگر نه آرمانی دارم ، نه احساس مسئولیتی ، نه وظیفه ای ، نه انگیزه ای  ، نه بهانه ای  ،  نه  هدفی  ،  و نه عشق… می دانم فقط  خدایم  هست هنوز تنها کسی است که هنوز رهایم نکرده ، می دانم من  مانده ام ،  بی تفاوت  ، بی هیچ عشقی ، آکنده [...]

سلامی دوباره

Posted: ژوئیه 8, 2010 in از همه چیز
برچسب‌ها: ,

چه حس خوبی داره که آدم بعد از مدتها  به خونه ی خودش بر می گرده!!!!!!!!!! من الان دقیقا همون حس را دارم! بعد از اینکه وردپرس  با تمام زیر مجموعه ها و وبلاگااش فیلتر شد، کلی ضد حال خوردم فکر می کردم   دوباره باید به فکر یه اسباب کشی اساسی باشم و یه خونه [...]