یـاد بـاد آنـکـه سـر کـوی تـو ام مـنـزل بــــود دیـده را روشـنـی از خـاک درت حـاصـل بــود راست چون سوسن و گل از اثـر صحبت پاک بـر زبـان بـود مــرا آنـچـه تـــرا در دل بـــــــود دل چـو از پـیـر خـرد نـقـل مـعـانـی مـیکـرد عشق میگفت به شرح آنچه بـر او مشکل بـود آه از آن [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘دل نگاشت’
كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا
Posted: دسامبر 15, 2010 in ياد باد, دل نگاشتبرچسبها: فریادسکوت, محرم, يادباد, آرش
دوباره عاشورا رسيد و حماسه ي حسيني ، باز شهر سياهپوش عزاي عزيز فاطمه ، باز صداي گوش خراش مداحان حكومتي، آنان كه نانشان به اشكشان گره خورده است و سوز ناله هايشان… و محرم آمد ، محرم آمد و قصه ي مظلوميت حسين ، حسين كه به آزادي، روح داده است و به «بعضي [...]
غرق در سکوتی آرامش بخش… هجوم یک دنیا سکوت مرگبار… و من خاموشم خاموش وتنها…
خدای را، مسجد من کجاست؟ ای ناخدای من
Posted: سپتامبر 7, 2010 in دل نگاشتبرچسبها: فریادسکوت, آرش, دلنوشته, رمضان
حکایت من ، حکایت عشق است و روایت من ، روایت سفر … و گویی راوی این قصه ، گردش روزگار. باید رفت، باید رفت نه به شوق رسیدن ، که رفتن هدف است و نماندن، که حتی اگر آب هم جایی راکد بماند می گندد! و من هم ، نه به پاکی آب! سالها [...]
بامداد
Posted: ژوئیه 25, 2010 in خاطراتی در گذر ایام..., دل نگاشتبرچسبها: فریادسکوت, کاریکاتور, آرش, احمد شاملو
ــ نظر در تو میکنم ای بامداد که با همهی جمع چه تنها نشستهای! ــ تنها نشستهام؟ نه که تنها فارغ از من و از ما نشستهام. احمد شاملو ده سال بدون شاملو گذشت، دوم مرداد هفتاد و نه ، روح بزرگ اسطوره ی ادبیات نوین ایران زمین ، [...]
این روزها با تمام وجود می فهمم چرا ………………………….. . ولی چه دیر ؛ شاید دیگر هیچ وقت تو را نبینم. پی نوشت: جای خالی را هیچ کس نمیتواند پر کند.
هبوط در بامدادان روز نوزدهم
Posted: ژوئن 9, 2010 in دل نگاشتبرچسبها: فریادسکوت, آرش, خرداد پر حادثه, دلنوشته
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت؛ نه آنچنانکه « کسی می خواست» ، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان. اوبود که مرا ساخت، آنچنان که خودش می خواست، نه ازمن پرسید و نه از آن « من دیگر»م. من یک گِل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و، بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد. «مرا به خودم واگذاشت.» عاق آسمان! …
وقتی همه چی با هم برات تموم بشه… راهی نداری یا باید تمومش کنی یا تموم بشی برای همیشه… همین
امشب از آن شبهاست که می دانی باید خودت را تخلیه کنی اما نمیتوانی! حتی قلم هم یاری ات نمی دهد برای نگاشتن درونت، دوست داری در این نیمه شب روی قله ی کوهی بایستی و فریاد بزنی، با تمام وجود فریاد بزنی… شاید هم خدا را چه دیدی ؟ شاید خورشید صدایت را شنید و زود تر به فریادت رسید؛ شاید خورشید صدایت را شنید و زود تر بالا آمد وشب تیره پایان یافت…
اگر کسی خورشید را برای خودش دزدیده باشد چه؟؟؟ اگر بخواهد برای همیشه خورشید را در اتق خواب خودش نگه دارد چه؟؟؟
روزها می گذرد و احساس می کنی، جایی ، چیزی کم است ! روزهایی آرام تر از همیشه، آرام و بی دغدغه، روزهایی یکنواخت! دلت گواهی می دهد چیزی کم است! آرامش این روزها، شاید آرامش پیش از طوفان است! شاید هم اصلاً آرامش نیست؛ رکود است!! نمی دانم…