سیاوش حاتم، فعال دانشجویی و دبیر سابق انجمن اسلامی دانشگاه بوعلی همدان روز سه شنبه این هفته توسط مامورین وزارت اطلاعات بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.

به گزارش دانشجونیوز، سیاوش حاتم دبیرسابق انجمن اسلامی دانشگاه بوعلی سینا همدان است که پیش از این و در پی اعتراضات انتخاباتی سال گذشته بازداشت و پس از مدتی با قید ضمانت آزاد شده بود. این فعال دانشجویی به درخواست نیروهای امنیتی و توسط مسئولین دانشگاه بوعلی از دانشگاه محل تحصیل خود اجبارا به دانشگاه شهید بهشتی تهران منتقل شده بود.

بنابه گفته نزدیکان این فعال دانشجویی، وی در حالی که در جلسه رسمی امتحان در دانشگاه شهیدبهشتی حضور داشته توسط مامورین وزارت اطلاعات بازداشت و به خارج از دانشگاه منتقل شده است. سپس مامورین وزارت اطلاعات  وی را به منزل شخصی اش برده و پس ازتفتیش منزل و ضبط کامپیوتر و وسائل شخصی اش، او را به مکان نامعلومی منتقل کرده اند. مامورین اطلاعاتی در پاسخ به اعضا خانواده سیاوش حاتم، علت بازداشت وی را تنها «پرسیدن چند سوال» عنوان کرده اند.

سياوش حاتم را آزاد كنيد

لازم به ذکر است که در هفته های پیش نیز 4 عضو منتخب شورای مرکزی دفترتحکیم وحدت یعنی علی قلیزاده، علیرضا کیانی، محسن برزگر و محمد حیدرزاده بازداشت شده بودند. گمانه زنی می شود این بازداشت ها در آستانه 16 آذر و با هدف ایجاد رعب در میان فعالین دانشجویی صورت می گیرد

سیاوش حاتم بازداشت شد   پنجشنبه, ۰۴ آذر ۱۳۸۹  متن خبر در  دانشجو نيوز

ژئوفيزيك!

Posted: نوامبر 24, 2010 in از همه چیز
برچسب‌ها: , ,

خبر : امضای تفاهم نامه ی همکاری بین سازمان مدریت بحران و حوزه های علمیه برای کاهش بلایای طبیعی.

*** کلا سردر ستاد امر به معروف بنویسید مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران ، سردر مؤسسه  ژئوفیزیک هم بنویسید ستاد امر به معروف!!!!!***

قبلا هم اعلام شده بود دليل اصلي وقوع زلزله بدحجابي است!!

پ.ن1: اين هم يه پست بي ربط مرتبط!!!! 

پ.ن2:     براي آذر…

باز صفحات تقويم ورق خورد وباز از پس روزهاي « زنده» گي آذر فرا رسيد، آذر رسيد و ميلاد« شريعتي» بزرگ ، آذر رسيد و سه قطره خون، آذر رسيد و گرامي داشت شانزدهمين روزش، «روز دانشجو»، آذر رسيد و« قتل هاي زنجيره اي» ، آذر رسيد وياد « فروهر» ها… باز آذر رسيد و آتشي نهفته در زير خاكستر…

آذرها مي آيند وميروند ولي آذر بدون هشتي علوم و آدمهايش برايم  معنا پيدا نمي كند!…


 

میرحسین موسوی 
سبز بودن گناه ماست

 

پی نوشت: تابستان سال پیش بود اون موقع که همه چیز رااز دست رفته می دیدیم ، حس و حالی برای نوشتن نمی دیدم یک روز شروع کردم نقاشی کردن، حوصله ی کاریکاتور را هم نداشتم میرحسین موسوی را کشیدم، ما که نقاش نیستیم پس بر ضعف قلمم حرجی نیست!!!!!   با اینکه رایم میر حسین نبود ولی خوب این دلیلی برای سبز نبودنم که نیست؟
امروز همین جوری یاد اون روزا افتادم، چه روز هایی بود روزهای سخت… خیلی سخت…
ولی یاد اون روزها و آدمهای خوب و بدش هرگز ازذهنم خارج نمیشه… هرگز…
خودمونیم ولی چقدر همه چیز  تو این مدت فرق کرده ! همه چیز.

برگ خزان…

Posted: اکتبر 16, 2010 in از همه چیز
برچسب‌ها: , , ,

به رهی ديدم برگ خزان ،
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ،
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديدهء پاييزی ،
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا ، دلدادهء رسوا ، گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی ، نی بوی وفايی جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم ، وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان

به رهی ديدم برگ خزان ،

پژمرده ز بيداد زمان ،

كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ،

 در رهگذرش باد خزان ،

                                        چون پيك بلا بود

برگ خــــــــزان

با صداي بانو مرضيه

آهنگ پرويز يا حقي

شعر : بيژن ترقي

در دستگاه اصفهان

 

 

پ.ن1: برای گرامی داشت بانو مرضیه ؛ روحش شاد؛ یادش گرامی…♥

پ.ن2: سالیان درازی است که شهراورد سنتی تهران شاه بیت فوتبال ایران است ولی بازی دیروز مرثیه ای بود در این غزل زیبا و نه برای اینکه پرسپولیسی هستم که حتی بازی استقلال هم ، درخور هوادارانش نبود، دلم تنگ شده است برای نامهای بزرگی که در این دو تیم دلبری میکردند و  با جان و دل میجنگیدند، بازی دیروز نماد افول بازی زیبا، داوری ، داربی ، و در یک کلام فوتبال ایران بود… 

 

به امید روزی که همه ی مدعیان دروغین و لابی گران قدرت دست از سر پرسپولیس وحتی استقلال بردارند؛ حالا باید روز وشب حتی موقع دیدن فوتبال هم باید منتظر بمانیم که ببینیم « اسرائیل نا بود خواهد شد»!! همان که سی سال پیش قرار بود با سطل آب هر مسلمان دچار سیل شود!!!!!!!!!!!

بگذریم

پرسپولیس عزیز دلم برایت تنگ شده است.♥

 

پ.ن3:  آی  مادران لبنانی!!  چیزی از غم و اندوه مادران ستم کشیده ی ایران زمین شنیده اید؟ اینجا ایران است سرزمینی که بوی خون میدهد! اینجا جایی است که مادرها اشکهایشان را از همه پنهان میکنند… تا مبادا فرزندانشان از عزمی که دارند کوتاه بیایند… شما خوش باشید که میزبان جنایت کاری بزرگ بودید همان که برایتان پیام آور خوش بختی است…

همان که خون هم تسکینی بر جنونش نیست… ♦

پ.ن 4: به یاد زنده یاد پدر بزرگم:

باد خزانی ؛ زد ناگهانی  / برگردن آخوند مل عبدالحمید انجدانی!!!!!!!!♣

silence

Posted: اکتبر 2, 2010 in دل نگاشت
برچسب‌ها: , ,

غرق در  سکوتی  آرامش بخش…

هجوم یک دنیا سکوت مرگبار…

و من خاموشم

خاموش وتنها…


حکایت من ، حکایت عشق است و روایت من ، روایت سفر … و گویی راوی این قصه ، گردش روزگار.

باید رفت، باید رفت نه به شوق رسیدن ، که رفتن هدف است و نماندن، که حتی اگر آب هم جایی راکد بماند می گندد! و من هم ، نه به پاکی آب!

سالها پیش ، کودکی  رفت و سفر آغاز شد، وغبار غربت بر لحظه های تنهایی ام نشست و در پس آن پنجره ای بر روح سرکشم گشوده  شد رو به شکوه وتعالی،و دوستانی یافتم همه بهتر از آب روان…

 ولی انگار بر لوح وجودم قصه ی رفتن نوشته بودند ونماندن… و آغاز هر رفتنی ، سر آغازی بر دلتنگی بر هر آنچه و هر آنکس که بدان دل بسته ای… واین دوری شاید که بهانه ای شود برای بی خبری ولی هرگز دلیلی برای فراموشی نخواهد بود… و قلبم همیشه مشوش این اندیشه که مبادا مصداقی شود بر این  مثل  که « از دل برود هر آن که از دیده برفت»…

حال ، باز باید بار سفر ببندم، باید رفت؛ باید رفت همچو آب ، باید رفت وتازه شد وتازگی بخشید… ، که از آب ایستا هم مردابی و گندابی بیش نمی ماند؛ حکایت ، حکایت رفتن است ودریا شدن که حتی دریا هم ساکن نیست و می خروشد.

مشهدالرضا

فصلی نو از زندگانی ام باز آغازیدن گرفته است و باز سفری تازه  انتظارم را می کشد،  این بار فاصله ای  بسیار دورتر و غربتم افزون تر، هرچند که ایمان دارم هرگز فاصله ها حریف خاطره ها نخواهد بود…

باز تنها  به دیار غربت  قدم می گذارم ولی این بار غریب الغربایی هست که مونس تنهایی ام باشد…

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

 

السلام علیک یا ابوالحسن یا علی بن موسی الرضا،
السلام علیک ایها الشمش الشموس،
 السلام علیک یا غریب الغربا،
 السلام علیک یا معین الضعفا، 
السلام علیک یا ضامن آهو.
 

پ.ن 1:   برای ثبت نام ، احتیاج به گواهی لیسانس بود و باز راهی همدان شدم، همیشه با خودم میگم ای کاش این بار، آخرین سفر باشه،ولی باز همیشه بهانه ای هست و چقدر سخته رفتن بدون بهانه ای برای ماندن!!!  اما تنها نکته ی مثبت این سفر، دیدار دوباره ی سیاوش بود و زنده شدن خاطراتی زیبا، هشتی علوم و انجمن و نشریات و طنزو کاریکاتور و بحث آزاد و یاران دبستانی و خوابگاه و خونه دانشجویی و … حیف که تمام خاطرات زیبای همدان، ختم می شود به خاطرات تلخ پس از انتخابات… حیف!

پ.ن 2:  ایمان دارم که خدا همیشه عالی ترین شرایط را پیشاپیش برای بندگانش آماده می کند و این بنده ها هستند که گاهی لیاقت رسیدن به آنچه نیکویی مطلق از جانب پروردگارشان است را ندارند و درک نمی کنند . خدای خوبم کمکم کن تا این روزهای زیبای روبرو را زیبا ببینم.

پ.ن 3:  از بوعلی تا فردوسی فقط 1200 کیلومتر فاصله است همین!!!!!

 


به چپ …. چپ!

گروهان ! بدو… رو!

بشینن!!! …پاشن!

هر چقدر هم که آدم گوش به حرف نده و تخسی هم که باشی بالا خره یه روز تو عمر ما پسرا می رسه که یه عالمه دستور مزخرف و غیر منطقی با زور آوار می شه روی سرت! ازون روز به بعد باید ذائقه ات را با  طعم های جدیدی وفق بدی! طعم حرف زور و اجبار! طعم نگهبانی شبانه و نظافت سرویس بهداشتی عمومی!! طعم ساعت نه ونیم شب خوابیدن و سه ونیم سحر با صدای نکره ی فریاد یه غول بیابونی(!)   از خواب پریدن، ( ساعتی که تاقبل از این برای من تازه ساعت خوابم بود!)  طعم غذای پادگان که خیلی باغذای دانشگاه فرق داره  توی یقلوی  که حیات سرباز به اون بسته است…طعم خورد شدن وشکستن بی صدا…سربازی برای همه پر از تلخی ها و شیرینیهاییه که همه اش می شه خاطره… خاطره هایی که میتونی تا آخر عمرت ازشون برای دیگران تعریف کنی و با فخر بگی که چطوری مرد شدی… بیدار باش صبحگاهی و آنکاد کردن تخت! به صف شدن جلوی آسایگاه با صدای سوت؛ مراسم صبحگاه و رژه زیر پرچم … بند پوتین ها و نگهبانی تنبیهی!  فانوسخه که تا پیش از اون اسمش هم به گوشت نخورده! کلاش و ژ سه  و میدون تیر!  علافی های بیش از حد ونظمی که انتظارش را داری ولی هیچ کجا نمی بینیش!!!! تاول ها و زخم های پا که نتیجه ی پوتین هاییه که از جنگ جهانی اول تا حالا برای آشخورهای ایرانی میراث مونده  و صف تلفن کارتی!!!! این ها را گفتم ولی نمیشه از دوستهای جدید وخاطرات جدید نگفت؛ هر هر وکرکر های ساعت راحت باش و قاچاقی بیدار موندن های بعد از خاموشی، لذت داشتن ملاقاتی و تقسیم کردن چیزایی که برات آوردن با رفقا و هم تختیا…

با یه عالمه خاطرات دیگه که میشه از هر کدومشون ساعتها تعریف کرد…

روز اول اعزام فکر می کردم طبق عرف  خیلی زود برمی گردیم تا لباسهامون را اندازه کنیم   و به خدمت برگردیم ولی مجبور شدیم بمونیم… روز اول به نظرم انگار پسرها  بدون مو، تبدیل به زشت ترین موجودات روی زمین شده بودند و انگار هیچ کدام دیگرتا هیچ وقت قابل تشخیص نیستند …  روز اول سه بار ما را جابه جا کردن و از روز دوم آموزش نظام جمع شروع شد…

این جوری شد که ما شدیم جمعی گردان کربلا ؛ گروهان جهاد؛ با بر و بچز باحالش که انصافا خیلی گل بودن…

این فرماندهان محترم  گردان که بچه ها  را به زور برای نماز جماعت به صف می کردن تا به سوی بهشت روانه بشن( و وای به حالشون اگه نمی رفتن!)  به دلیل روزه خواری عده ای آب را به روی ما بستن و  گردان کربلا را  تبدیل به دشت کربلا کردن! حالا با این حساب فرق این جماعت مقدس مآب با یزید چیست؟؟؟ خدا داند!!!! هرچه بود با یاری خدا توفیق روزه گرفتن این روزهای سخت و گرم را داشتم…

سربازی لاک پشتی

در پادگان همه چیز به کندی می گذرد … همه چیز درست مثل همین لاک پشت!!!! این چند روز که مهمان پادگان بودم تجربیات گرانبهایی به دست آوردم که جای خالیش احساس می شد…

خلاصه این روزها که نبودیم در پادگان زندانی بودیم!!! ولی حالا آمده ایم

فعلا

پی نوشت: در این روزها و سر سفره ی افطار و سحر مارا هم دعا کنید